دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال ِ کاغذی؟
تو چه قدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی ٬ دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خون ِ درد
آخرش
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت ٬ مثل این و آن نشد
رفت اگر چه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک کاشت.......
(عرفان نظر آهاری)
نوشته شده توسط آرزو در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 18:22 موضوع | لینک ثابت
شعر عاشق ناله از عشق و دل است![]()
شاید این سر را هوایی دیگر است![]()
عشق چون درخانه دل سر می کشد دل برایش دم به دم پر می کشد ![]()
ناله من از درونی سوخته است ![]()
![]()
این دلم را چشم او آموخته است ![]()
شعرمن رویای آن دیرآشنا است حرف من فریادازآن ناآشنااست ![]()
عارفی، در کیش مااولی تر است .عاشقی، در دین ما بالا تر است ![]()
نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت
هفت روز دیگه خلاص میشم اگه خدا بخواد![]()
من هم اومدم جز مهندسین بیکار مملکت![]()
![]()
از یه لحاظ راحت شدم دیگه هیچ درس و دانشگاهی نیست این هم دانشگاه ضایع مااااااااااااااا![]()
ولی بیکاری چه کار کنم.......![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت
به خدا دلگیـــــــــــــــرم ازت ![]()
آی زندگی سیرم ازت![]()
آی زندگی میمیرمـــــــــــو، عمرمو میگیرم ازت![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این نفسهای بی هدف زنده به گورم میکنن
چه لحظه های خوبیه، ثانیه های آخرم
فرشته مردنِ من،منو از اینجا میبره
آی دنیا بیزارم ازت،آی زندگی سیرم ازت![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 22:40 موضوع | لینک ثابت
3.jpg)
با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز
شهادت بانوی هردو عالم بانو فاطمفه زهرا را به همه ی شما دوستان تسلیت عرض میکنم
با آرزوی اینکه در هردو عالم دستان ناتوان ما را یاری کننده باشد-آمین....
نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت
بی تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
- ” از این عشق حذر كن!
لحظهای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...
اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 21:24 موضوع | لینک ثابت
وقتی میشی نیاز من... اگه نباشی پیش من... اشكای چشمامو ببین كه میریزن بپای تو![]()
![]()
همیشه بیقرارمو دلواپس نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیش من
حالا كه عاشق توام نذار كه بیتاب بمونم ![]()
![]()
لالایی شبام تویی نذار كه بی خواب بمونم ![]()
دارم برات شعر میخونم تا تو به یادم بمونی
فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی
دوست دارم خیلی كمه![]()
ولی جز این چیزی نبود
واژه ها رو ولش كنیم عشقمو از چشام بخون ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت
قصه عشق!
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی
احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت
تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.

"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس شدهای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند
ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
" چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت
عشق...تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس......سهراب سپهری![]()
نوشته شده توسط آرزو در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات میمیره بره و دیگه سراغی از تو نگات نگیره![]()
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی![]()
خیلی سخته دلی رو با نگاهت دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی![]()
خیلی سخته بری یکشب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی!
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
نوشته شده توسط آرزو در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت
شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب
براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه
هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت
عاشقم اما دلم خالیست صورتم تصویر تنهائیست تو نگاه سرد و خاموشم گریه ابرای پوشالیست من کیم این خسته تنها خالی از مهر خودم حتی من به دنبال دل خویشم گمشده در سرّ این دنیا
برای کمال صد سال هم کافی نیست ... اما برای بد نامی چند لحظه کافیست .
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...هر که با ما بود از ما می گریخت ...چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتی
بر هرکه می نگرم گله از چرخ می کند در حیرتم که زمانه به کام کیست
دوستي راكه چشم انتخاب كنه چه بسا محبوب دل نشودولي آن راكه دل انتخاب كنه بي گمان نورچشم خواهدشد
نوشته شده توسط آرزو در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت
سلام![]()
![]()
من اومدمممممممممممممممممم![]()
سفر طولانی ولی بسیار زیبایی بود جای همه خالی بود![]()
ما به ناامنی هاش برخوردیم به بمب هاش به جنگ هاش ترسیدیم خیلی
ولی اونی که دعوتمون کرد خودش هم مراقب ما بود
ولی به خدا می ارزید به بوسیدن ضریح زیبا روبان![]()
نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت
عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است
اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني
نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت
سلام
اول از همه عید باستانی نوروز بر همه دوستان عزیز مبارک باد![]()
![]()
سالی سرشار از موفقیت و پیروزی برای همه آرزومندم
اگه خدا بخواد اول فروردین عازم به سرزمین ملائک هستم.. کربلا
بالاخره به آرزوی چندین ساله ام رسیدم
نائب زیاره هستم اونجا
جای همه شما خالی خواهد بود
فعلا با اجازه![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد
قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از زمزمه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمیرفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دلها پر افسانه نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شب از این شب ها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر گرفت دعایش بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
مرگ چیزی از جنس فراموشی است ...
و آدمی چیزی از گونهی فراموشکاران
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت
خدايا گر تو درد عاشقي را ميکشيدي توهم زهر جدايي رو به تلخي
ميچشيدي
اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي پشيمان ميشدي
از اينکه عشق رو آفريدي بگو هرگز سفر کردي؟.... سفر با چشم تر
کردي؟.... کسي را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردي؟ ز شهر آرزو
هايت به ناکامي گذر کردي
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت
ازگل پرسیدم محبت چیست ؟گفت : ازمن زیباتراست .
ازآفتاب پرسیدم محبت چیست؟ گفت: ازمن سوزانتراست.
ازشمع پرسیدم محبت چیست؟ گفت:ازمن عاشق تر است.
از خود محبت پرسیدم محبت چیست ؟گفت: تنهایک نگاه است..
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اين گر كه در خود داشتم
هركسي را تو نمي انگاشتم..
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت
سلام ![]()
بالاخره اومدم بعد از مدتها این امتحانات لعنتی تموم شد............
خــــــــــــــلـاص شدم![]()
![]()
از همه دوستانی که این مدت سراغ منو گرفتند ممنون![]()
۵ ماه دیگه واسه همیشه از درس خوندن راحت میشم انشالله اگه خدا بخواهد ادامه تحصیل هم پیشکش![]()
![]()
این ۴سال البته الان ۵/۳ خیلی سخت گذشت ولی شیرینی خودشو داشت تلخ اما زیبا![]()
درس امتحان متلک دعوا نمره استاد غیبت ......راه دور و سخت این دانشگاه مااااااااااااا![]()
![]()
شکر خدا داره تموم میشه ![]()
البته اگه خدا بخواد![]()
راستی دوستان عزیز یه نفر که نمیدونم کدوم شیر پاک نخورده ای هست که عکس های وبلاگ منو تغییر میدهد من از نت و کامپیوتر خیلی سردر نمیارم از همه دوستانی که این عکس های اون شیر پاک نخورده رو دیدن میخواهم بگم به حساب من نگذارید به حساب نامردی یه نفر که از علمش به نت و کامپیوتر نمی دونه باید کجا استفاده کنه
هر کسی هر کاری بکنه به خودش برمیگرده....![]()
من محض اطلاع دوستان خوبی که به این وبلاگ لطف زیاد دارند گفتم که یک بار فکر بد به ذهن خودشون
راه ندهند![]()
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت
دكتر زل زده بود تو چشماش از حرفي كه شنيده بود
داشت شاخ در مي آورد نمي دونست چي جواب مريضش رو بده
گيج مونده بود......
آخه مريضش بهش گفته بود :
(( آقاي دكتر ، يك نفر از من خواسته كه همه چيزو فراموش كنم منم مي خوام همين كارو بكنم .
ميشه بهم بگين چه جوري ميشه آلزايمر گرفت؟ ))
دوستي خوب مثل رابطه ي بين دست و چشم مي مونه.
وقتي دستت زخمي ميشه چشمت گريه مي کنه و ....
وقتي چشمت گريه مي کنه .. دستت گريه شو پاک مي کنه
معلم گفت{الف}گفتم او...
معلم گفت{ب}گفتم با او....
معلم گفت{پ}گفتم پيش او.....
معلم گفت{ج}خواستم بگويم جدايي.. گفت نگو...
شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟مادر مي گويد:شايد اين رفع بلاست.يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.شيشه ي پنجره را زود شکست.کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست,عابري خنده کنان مي آمد...تکه اي از آن برمي داشت مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم ...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟دل سخت شکست اما,هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارزش انسانها به تواناییهایشان نیست،بلکه به انتخابهایشان است شکست ها پله های نردبان موفقیت هستند، کسی که از اولین شکست مایوس می شود لیاقت توفیق را ندارد : یک انسان می تواند آزاد باشد ، بی بزرگ بودن ، اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد ؛ بی آزاد بودن
ناپلئون ميگه : حرفيو بزن که بتوني بنويسيش ، چيزيو بنويس که بتوني امضاش کني و چيزيو امضا کن که بتوني پاش وايسي
شکسپير ميگه : فراموش کن چيزي را که نمي تواني بدست آوري و بدست بياور چيزي را که نمي تواني فراموش کني
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت
شمع 
از شمع یک چیز آموختم : ایستاده بمیرم،
بی صدا بمیرم، به پای دوست بمیرم.
و از جانم برای روشنی دنیای تاریك هزینه كنم و همدم و همنشینم
پروانه باشد و روشن كننده سیاهی باشم
و مظهر راز و نیاز و دعا. اینها را هم از شمع آموختم.

نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت
سلام
ایام شهادت سرور و سالار شهیدان حسین ابن علی(ع) و قمر بنی هاشم
و یاران باوفای آن حضرت را به
تمامی مسلمانان و دوستداران آن حضرت تسلیت عرض مینمایم
توی این شبها دلتون که شکست بدونید اینجا یکی احتیاج به دعا داره
ما را فراموش نکنید
نوشته شده توسط آرزو در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
می دونم تا ته قصه ،جدایی در کمینه ![]()
![]()
تو به من امید بده حرف من همینه ![]()
میدونم لحظه شوم نبودنا نزدیکه![]()
امید بده تا ندونم این دنیا چه تاریکه،تاریکــــه![]()
میدونم سخته با من باشیو بدونی باید،بریو تنها شم نگو نتونی شاید!!!![]()
نمیگی از هجوم عشق من دلت می گیره!؟![]()
میترسی بدونمو دل از قصه بمیره، میمیــــــــــره![]()
![]()
![]()
سرنوشت سَنگـو من هم از جنس شیشه ام![]()
![]()
برات مهم نباشه بعد از تو چی میشم![]()
تو به من امید بده آرامش بگیرم![]()
بگو بی من راحتی تا راحت بمیرم![]()
خواننده:محسن یاحقی
نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت
افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه![]()
ویکتور هوگو : من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد
شاید نشود تمام دنیا را آباد كرد، اما می شود از دو خانه آنطرف تر، سایه درد و رنج را دور كرد و هر كدام از این دو خانه ها یك دنیا خواهند ساخت.............................
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم.
اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو .... قول می دم که خيلی ساکت باشم.
اگه يه روز خواستی فرار کنی حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم.
اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم.
اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی اومدی
يه شاخه گل رو قبرم بذاری
سالها از خود پرسیدم کیستم آتشم شوقم شرارم چیستم![]()
دیدمش آن روز دانستم کنون او به جز من ..من به جز او نیستم![]()
نمی دانم چه گرمی کرده ای نهان با دل من!!![]()
که تا غافل شوم از او..دوان سوی تو میاید![]()
کاش می شد سرنوشت از سر نوشت
کاش میشد اشک را تهدید کرد
...یا که مدت لبخند را تمدید کرد![]()
کاش می شد میان لحظه ها.. .لحظه دیدار را نزدیک کرد![]()
زندگی حتی با عشق گمشده بهتر از زندگی بدون عشق است![]()
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم![]()
نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم
زدیدارت اگر دورم دلیل بی وفایی نیست
وفا آن است که نامت را همیشه بر لب دارم![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 12:36 موضوع | لینک ثابت
من از لیلی شنیدم یا علی گفت به مجنون هم رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و او هم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سر شتند چو برمی خاست آدم یا علی گفت
مگر خیبرز جایش کنده می شد یقین آنجا علی هم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد گمانم ابن ملجم یا علی گفت

نوشته شده توسط آرزو در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت
به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدکهایی است كه خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاك
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است كه صبح به سرتپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
نوشته شده توسط آرزو در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت
گفتند ستاره را نمی توان چید
و آنان که باور کردند
برای چیدن ستاره
حتی
دست دراز نکردند
اما باور کن , باور کن
که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره
دست یازیدم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز ستاره شد.
ستاره های درونت را در چشمانت رها کن
وباور کن
که عشق را هدفی نیست
آن چنان که به دست آید
یا در آینه چشمانت به تصویر نشیند.
باور کن که عشق ,
خود،
همه چیز است...
نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند،پرهایش سفید باقی میماند،
ولی قلبش سیاه میشود،....دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اصراف محبت است-دکتر علی شریعتی
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY