ولادت با سعادت بزرگ بانوی دو عالم
حضرت فاطمه معصومه و روز مادر به همه مادرها،و همه همسران مهربان تبریک و تهنیت..........
هدایا رو باهم تقسیم کنیمااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت
گفتم: هیشكی نمیدونه تو دلم چی میگذره ![]()
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم ![]()
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیكتریم (ق/16) ::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی! ![]()
گفتی: فاذكرونی اذكركم
.:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا كی باید صبر كرد؟ ![]()
گفتی: و ما یدریك لعل الساعة تكون قریبا
.:: تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیك باشه (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیكت برای منِ كوچیك خیلی دوره! تا اون موقع چیكار كنم؟![]()
گفتی: واتبع ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله
.:: كارایی كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (یونس/109) ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم كوچیك... یه اشاره كنی تمومه! ![]()
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لكم
.:: شاید چیزی كه تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدك الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ ![]()
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته![]()
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش كردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.
گفتم: اصلا بیخیال! توكلت علی الله ![]()
گفتی: ان الله یحب المتوكلین
.:: خدا اونایی رو كه توكل میكنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاكریم! ![]()
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع كن! یادت باشه كه:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میكنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا میكنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر میكنن (حج/11)
نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت
زن شاهکار خلقت است
برنارد شاو
زیباترین خوی زن ، نجابت اوست
ارد بزرگ
در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل
مالرب
انتقام شیرین است مخصوصا برای زنان !
بایرون
تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است
امرسون
زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست
آناتول فرانس
اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟
ناپلئون
مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت
برنارد شاو
به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن !
فردریش نیچه
مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان
رومن رولان
اگر از طبقه بالا زن بگیرید، بهجای خویشاوند ارباب خواهید داشت
لئوپول
مردان قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورند
کونته ورسیه
با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد
بردون
خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند
رابیندرانات تاگور
زن همیشه سن خود را از تاریخ ازدواج حساب می کند ، نه تاریخ تولد
ارهارد
هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند
لرد بایرن
زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است
گوته
زنانیکه می خواهند مرد باشند ، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند
الکساندر دوما
برای تحمل شدائد زندگی باید عاشق چیزی بود ، کاری ، زنی ، آرمانی و ...
مارکوس آنا
زن کودکی است که با اندک تبسم خندان و با کمترین بی مهری گریان می شود
هرود
منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود
لامارتین
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
ویلیام شکسپیر
جنبش تساوی خواهی زنان موجب می شود زن از زنانه ترین غرایز خود دور می شود
فردریش نیچه
شیرین ترین سخنان در زندگی ، خوش آمد گویی بی غل و غش زن به شوهر خویش است
جورج ولز
زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمیتوانند خود را زیبا جلوه دهند
برنارد شاو
هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است
شیلر
زن عاقل به تربیت همسرش همت می گمارد و مرد عاقل می گذارد که زنش او را تربیت کند
مارک تواین
هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود میداند
جونسون
مردانیکه بیشتر از حقوق و هنجار زنان پشتیبانی میکنند خود بیشتر از دیگران به نهاد زن میتازند
ارد بزرگ
زنان بخوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر میگویند تا در حفظ آن شریک باشند
داستایوفسکی
اگر شناخت زن و مرد نسبت به ویژگی های درونی و بیرونی یکدیگر بیشتر گردد
کمتر دچار گسست می شوند
ارد بزرگ
زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ،
نمونه عطوفت و چشمه عنایت است
اقبال لاهوری
آیندۀ اجتماع در دست مادران است. اگر جهان به میانجیگری زن گرفتار شود ،
تنها اوست که می تواند آن را نجات دهد
ابوفور
به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است ،
به همان اندازۀ قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است
میشله
آیا برده هستی؟ پس دوست نتوانی بود. آیا خودکامه هستی؟ پس دوستی نتوانی داشت
در زن دیر زمانی است که برده ای و خودکامگی نهان گشته اند
از این رو زن را توان دوستی نیست او عشق را می شناسد و بس
فردریش نیچه
زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هر چه عاطفه ،
مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد
آلفونس دوده
زنان تحصیلکرده همسران خوبی از آب در می آیند ، زیرا برای اینکه توضیح بدهند
که چرا غذا شور یا بیمزه شده است کلمات بیشتری در اختیار دارند
باب هاپ
کسانیکه ازدواج کرده اند خود را ناراضی نشان می دهند و می گویند زن بد است ، زیرا می خواهند فقط و فقط خودشان از این موهبت تمتّع گیرند
دیسرائیلی
خودپسندی زنان بزرگترین علت بد بختی ایشان و زوال خانواده هاست.
هیچ چیز به اندازۀ خودپسندی زن ها بنای خانواده ها را ویران نکرده است
چارلی چاپلین
کشتن میل ستیزه جوئی در بسیاری زنان کاری بی اثر است و درست مانند آن است که سعی کنی با فشار بادکنکی را در زیر آب نگه داری كه خواهی دید دوباره بیرون می زند!
ورا هتریکس
زن ها علاقۀ زیادی به ریاضیات دارند ، زیرا آنها سن خود را تقسیم بر دو و قیمت لباسهایشان را ضرب در دو و حقوق شوهرانشان را ضرب در سه می کنند
و پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایند
مارسل آشار
نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم چرا ولی از این مطلب خوشم اومد برای شما هم گذاشتم:
عشق دختر، قصاب را از خود بيخود کرده بود لذا نزد دختر رفت و خواست با او زمينه دوستي را فراهم کند
دختر گفت : علاقه اي که من به تو دارم بيش از علاقه تو به من است ؛ اما از خدا مي ترسم !
قصاب گفت : چرا من از خدا نترسم؟! و توبه نمود
هوا گرم و سوزان بود ، تشنگي شديدي بر قصاب عارض شد ، در اين هنگام پيامبر آن زمان را ديده و درخواست کمک کرد. پيامبر گفت : بيا از خدا بخواهيم ابري بفرستد تا در سايه آن راه برويم و به آبادي برسيم . قصاب گفت : من که کار خيري نکرده ام تا دعايم قبول شود . پيامبر گفت : من دعا مي کنم و تو آمين بگو . پس از دعا ناگاه ابري آمد و بر سر آنها سايه افکند و چون به نقطه جدايي رسيدند ، قصاب از پيامبر خدا حافظي کرد که به خانه خود برود ابر هم بالاي سر او رفت . پيامبر خدا نزد قصاب بازگشت و به او گفت : ابر بالاي سر تو آمد ، بگو چه عملي انجام داده اي ؟ قصاب جريان را بازگو نمود و ....
در همين رابطه از حضرت ختمي مرتبت (ص) مي فرمايند: " توبه کننده نزد خدا مقام و منزلتي دارد که براي احدي از مردم چنان منزلتي وجود ندارد "
(به نقل از قصه هاي دلنشين ، کاظم سعيد پور ، نشر جمال ، چاپ دوم ، ص 46 با دخل و تصرف )
التماس دعا
نوشته شده توسط آرزو در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت
عشق يعني گرفتن دست يكديگر در خيابان و خودنمايي كردن
ازدواج يعني دعوا كردن در خيابان و توجه همه را جلب كردن
عشق يعني خوردن عذا در بهترين رستوران
ازدواج يعني خوردن غذاي آماده در خانه
عشق يعني صحبت كردن درباره بچه دار شدن
ازدواج يعني صحبت كرند درباره چطور خلاص شدن از دست بچه ها
عشق يعني زود به رختخواب رفتن
ازدواج يعني زود خوابيدن
عشق باعث از دست رفتن اشتها ميشه
ازدواج باعث از دست رفتن قيافه ميشه
عشق يعني داشتن وقت
ازدواج يعني نداشتن وقت
عشق يعني برنامه ريزي براي آينده
ازدواج يعني خراب شدن آينده
عشق يعني سحرخيز بودن
ازدواج يعني خواب آلود بودن
عشق يعني دادن اولين الويت به معشوق
ازدواج يعني دادن آخرين الويت به معشوق
عشق يعني بلند پروازي
ازدواج يعني شكستن پر و بال
نوشته شده توسط آرزو در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت
به خاطر تو نوشتم که بدونی حالم خوبه خوبه
يه قصه بگم که بخوابی! يه روز عشق و ديوونگی و فوضولی قايم موشک بازی می کردن عشق پشت بوته ی گل سرخ قايم شده بود که فوضولی جای عشق و به ديوونگی لو ميده . ديوونگی يه شاخه فرو کرد تو بوته ی گل سرخ و عشق کور شد . و از اون روز ديوونگی شد عصای دست عشق
نمي دانم چرا اين گونه هست؟وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهرديگري است.
بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري...
که دلش پيش تو نيست
نوشته شده توسط آرزو در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد
و گفت: چند تا؟
دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم 
اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود 
نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.براي بار دوم که از آنجا گذر کرد
زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد
اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

نوشته شده توسط آرزو در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت
|
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم |
نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت
با اشکی که تو چشمام حلقه زده تایپ میکنم
بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود اهل زمین بود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسیدشیشه بود تنها از این نظر که سراپاشکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بودچشمان او دایما" از اشک شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنوسید کل عمر پشت دری که باز نمیشد نشسته بود
نوشته شده توسط آرزو در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت
اگه به زور روزگار از زندگی ات میرم کنار
میرم که ثابت بکنم،عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتنو پای خاطرخواهیم بذار
خیال نکن که خواستنت اینگونه که می خواستمت
به قبله محمدی اینه که حرفه راستمه
میخوای واست؛همین وسط ، داد بزنم
با تار زلفات دلمو دار بزنم
پیش همه خلق خدا زار بزنم، گریه کنون سر به دیوار بزنم
بعد یه عمرآزگار عاشقی تو روزگار؛
کی از عشق تونست بگذره بدون باختن تو قمار
نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 23:40 موضوع | لینک ثابت
دیروز وقتی به آسمان نگریستم و به فکر تو فرو رفتم
قطره های باران راروی گونه هایم حس کردم.
نمی دانم چرا آسمان از نگاه من شروع به گریستن کرد!
شاید او می دانست در دل من چه می گذرد
نوشته شده توسط آرزو در شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت
تولدم مبارک![]()
![]()
![]()
سلام
فردا روز تولد منه![]()
![]()
پیر شدم رفت![]()
(![]()
![]()
امیدوارم آخرین جشن تولدم باشه که تنهایی میگیرم![]()
![]()
)
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت
کردم سفر از کوی تو ، شاید روی از یاد
فریاد که جز یاد تو هم همسفری نیست
**********************
گفتم از دل برود چون ز مقابل برود
غافل از اینکه چو رفت از پی او دل برود
امشب بعد از مدتها اومدم تا آپ کنم اونهم به پیشنهاد یه عزیز(علی آقا)
خیلی وقت دست و دلم به تایپ نمیرسه
به خودم هم نمیرسه چه برسه به تایپ کردم
هرچی آدم بزرگتر میشه دغدغه و مشغله های ذهنی اش بیشتر میشه همه زندگی میشه
ترس اضطراب دلواپسی
تا دیروز اگه فکرم همه درس و کتاب بود گاهی هم یه خورده شیطونی
الان وای از زندگی بیزارم یه روز از اینکه مبادا دل یکیو بشکنم به خودم عذاب میدم
فردا روز از اینکه اونی که دلمو شکونده یک بار قصه نخوره خفه میشم و خودمو عذاب میدم
نمیدون به کدوم ساز دنیا باید رقصید؟؟؟؟؟
وقتی برای یکی درددل کردم کلی خندید گفت: از بی دردی غصه برای خودت درست میکنی
غصه دیگران به تو چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولی من هیچ وقت به قرآن هیچ وقت خودمو ندیدم همیشه
خودمو احساساتمو له کردم که همه ازمن راضی باشن که ولی هیچ کس نگفت من این کارو
میکنم برای خوشحالی تو همه خودشون مقدم بودن
به خدا دارم خفه میشم از بس همش بغض کردم دیگه نایی برام نمونده چه قدر به خدا
التماس کنم چه قدر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال ِ کاغذی؟
تو چه قدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی ٬ دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خون ِ درد
آخرش
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت ٬ مثل این و آن نشد
رفت اگر چه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک کاشت.......
(عرفان نظر آهاری)
نوشته شده توسط آرزو در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 18:22 موضوع | لینک ثابت
شعر عاشق ناله از عشق و دل است![]()
شاید این سر را هوایی دیگر است![]()
عشق چون درخانه دل سر می کشد دل برایش دم به دم پر می کشد ![]()
ناله من از درونی سوخته است ![]()
![]()
این دلم را چشم او آموخته است ![]()
شعرمن رویای آن دیرآشنا است حرف من فریادازآن ناآشنااست ![]()
عارفی، در کیش مااولی تر است .عاشقی، در دین ما بالا تر است ![]()
نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت
هفت روز دیگه خلاص میشم اگه خدا بخواد![]()
من هم اومدم جز مهندسین بیکار مملکت![]()
![]()
از یه لحاظ راحت شدم دیگه هیچ درس و دانشگاهی نیست این هم دانشگاه ضایع مااااااااااااااا![]()
ولی بیکاری چه کار کنم.......![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت
به خدا دلگیـــــــــــــــرم ازت ![]()
آی زندگی سیرم ازت![]()
آی زندگی میمیرمـــــــــــو، عمرمو میگیرم ازت![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این نفسهای بی هدف زنده به گورم میکنن
چه لحظه های خوبیه، ثانیه های آخرم
فرشته مردنِ من،منو از اینجا میبره
آی دنیا بیزارم ازت،آی زندگی سیرم ازت![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 22:40 موضوع | لینک ثابت
3.jpg)
با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز
شهادت بانوی هردو عالم بانو فاطمفه زهرا را به همه ی شما دوستان تسلیت عرض میکنم
با آرزوی اینکه در هردو عالم دستان ناتوان ما را یاری کننده باشد-آمین....
نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت
بی تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
- ” از این عشق حذر كن!
لحظهای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...
اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 21:24 موضوع | لینک ثابت
وقتی میشی نیاز من... اگه نباشی پیش من... اشكای چشمامو ببین كه میریزن بپای تو![]()
![]()
همیشه بیقرارمو دلواپس نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیش من
حالا كه عاشق توام نذار كه بیتاب بمونم ![]()
![]()
لالایی شبام تویی نذار كه بی خواب بمونم ![]()
دارم برات شعر میخونم تا تو به یادم بمونی
فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی
دوست دارم خیلی كمه![]()
ولی جز این چیزی نبود
واژه ها رو ولش كنیم عشقمو از چشام بخون ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت
قصه عشق!
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی
احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت
تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.

"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس شدهای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند
ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
" چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت
عشق...تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس......سهراب سپهری![]()
نوشته شده توسط آرزو در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات میمیره بره و دیگه سراغی از تو نگات نگیره![]()
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی![]()
خیلی سخته دلی رو با نگاهت دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی![]()
خیلی سخته بری یکشب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی!
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
نوشته شده توسط آرزو در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت
شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب
براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه
هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت
عاشقم اما دلم خالیست صورتم تصویر تنهائیست تو نگاه سرد و خاموشم گریه ابرای پوشالیست من کیم این خسته تنها خالی از مهر خودم حتی من به دنبال دل خویشم گمشده در سرّ این دنیا
برای کمال صد سال هم کافی نیست ... اما برای بد نامی چند لحظه کافیست .
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...هر که با ما بود از ما می گریخت ...چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتی
بر هرکه می نگرم گله از چرخ می کند در حیرتم که زمانه به کام کیست
دوستي راكه چشم انتخاب كنه چه بسا محبوب دل نشودولي آن راكه دل انتخاب كنه بي گمان نورچشم خواهدشد
نوشته شده توسط آرزو در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت
سلام![]()
![]()
من اومدمممممممممممممممممم![]()
سفر طولانی ولی بسیار زیبایی بود جای همه خالی بود![]()
ما به ناامنی هاش برخوردیم به بمب هاش به جنگ هاش ترسیدیم خیلی
ولی اونی که دعوتمون کرد خودش هم مراقب ما بود
ولی به خدا می ارزید به بوسیدن ضریح زیبا روبان![]()
نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت
عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است
اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني
نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند،پرهایش سفید باقی میماند،
ولی قلبش سیاه میشود،....دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اصراف محبت است-دکتر علی شریعتی
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY