|
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم |
نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت
با اشکی که تو چشمام حلقه زده تایپ میکنم
بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود اهل زمین بود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسیدشیشه بود تنها از این نظر که سراپاشکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بودچشمان او دایما" از اشک شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنوسید کل عمر پشت دری که باز نمیشد نشسته بود
نوشته شده توسط آرزو در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت
اگه به زور روزگار از زندگی ات میرم کنار
میرم که ثابت بکنم،عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتنو پای خاطرخواهیم بذار
خیال نکن که خواستنت اینگونه که می خواستمت
به قبله محمدی اینه که حرفه راستمه
میخوای واست؛همین وسط ، داد بزنم
با تار زلفات دلمو دار بزنم
پیش همه خلق خدا زار بزنم، گریه کنون سر به دیوار بزنم
بعد یه عمرآزگار عاشقی تو روزگار؛
کی از عشق تونست بگذره بدون باختن تو قمار
نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 23:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند،پرهایش سفید باقی میماند،
ولی قلبش سیاه میشود،....دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اصراف محبت است-دکتر علی شریعتی
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY